الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمى که آشناست. هزار دفعه اين شماره رو دلم گرفته ولى هنوز پشت خط در انتظار يک صداست. شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مى رسه، حساب بنده هايتان جداست؟
راستی ...
میگما خدا ...
اگه خواستی یه سری هم به صفحه ی نیازمندی های من بزن ... فکر نمیکنم از عظمتت کم شه ...
يك جا خوندم كه "بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر انچه مى طلبيم را به ما نمى دهد "
نمى دونم حكمتش چيه كه اين كار درست نميشه. خدا گوشتو بیار جلو ...
نمى دونم شايد قهر كردى آخه خيلى بد شدم مى دونم. بهت قول دادم ولى زدم زير قولم. ولى آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مى گن "التماس به خدا شجاعت است اگر برآورده شود رحمت است اگر برآورده نشود حكمت است. التماس به خلق ذلت است اگر برآورده شود منت است اگر برآورده نشود خفت است. خدايا بهت التماس مى كنم فقط هم از خودت مى خوام مى دونم كه دلت نمياد دلمو بشكنى. مى گن
شايد حكمته ولى يه كاريش كن كه با رحمتت حل شه.
باشه منتظرمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
.jpg)
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط شهره |
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست! عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما اگر عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهردوست عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق يار مهربان زندگي بادبان و نردبان زندگي سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه. بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش. سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن. خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن. ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر .......................................................................................................... اگر در انجام كار خيري رنج بردي، رنج زايل مي شود ولي آن عمل نيك باقي مي ماند و اگر از يك گناه لذتي بردي، لذت از بين مي رود ولي آن كار زشت باقي مي ماند. .......................................................................................................... عشق يكجانبه، سؤالي است كه بي جواب مانده است
عشق كور نيست، فقط نميبيند
قلب چشمه است
و رود خانه زبان
كلمات و اعمال را در يك ترازو وزن نميكنند
فقط بلبل ميتواند گل سرخ رابشناسد زندگي را هر طور نگاه كني زيباست! 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط شهره |
اگه برات مهم نبودم عاشق تو مگه نبودم عاشق اون دو تا چشاي پر فريب تو نبودم اگه وقتي خواستي بمونم به پاي تو مگه نموندم نگو براي تو نبودم نگو لايق تو نبودم تا به خودم اومدم تو منو بازي داده بودي خواستم خودم بشم نشد خواستم پاشم رفته بودي گفتم شايد دلت نصيب يه دل ديگه شده گفتم بهتر بزار بدونه كه دلم تيكه شده برو خوش باش ما هم رفتيم فكر منو ديگه نكن فقط اگه برگشتي و من نبودم گله نكن بيخيال همه شدم بيخيال تو و دنيا يادت باشه كه دلمو له كردي تو به زير پا ....................................................................................................... اینک این منم نشسته بی تو با خدا آنکه با تو بود و با خدا نبود می کند هوای گریه های تلخ آنکه خنده از لبش جدا نبود
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط شهره |
عاشق كسی باش كه ....... حکایت زندگی یک روز و هزار سال عشق نابینا حکایت دل
دو روز مانده به پایان جهان
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد وبیراه گفت ،
جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم
اما یک روز دیگر هم رفت
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی
تنها یک روز دیگر باقی است
بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن
لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟
با یک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید
اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
قدری ایستاد
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد
که دید می تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
می تواند
او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد
اما
اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید
سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود
گفت تا کی باید بازیچه باشم؟
تا کی صداقت به خرج بدم و درشتی ببینم؟
تا کی محبت کنم و در عوض مظنون باشم و مورد تردید؟
تا کی جور نرمی ام را بکشم؟
تا کی با کوچکترین ملایمتی هیجان زده بشمو بعد...؟
با خودش گفت سنگ میشم تا دیگر نشکنم
سنگ میشم و میرم پیش سنگها تا دیگر عاشق نشم
پس سنگ شد و رفت میون سنگها نشست.ولی عاشق سنگها شد
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط شهره |
سلام دوستان شرمنده چند روز نیومدم و آپ نشدم اما امروز با خبرای خوب اومدم امروز سالگرد آشنایی من با عشقمه البته ۳ روز ازش گذشته اما بازم واسم زیباست فریدونم امیدوارم تو هم منو ببخشی و اما... فریدونم ممنونم که یک سال با همه ی خوبی و بدیم کنارم بودی و تبریک می گم این روز بزرگو بت و امیدوارم روزای خوبی رو در کنار هم بگذرونیم فریدونم خیلی دوست دارم هیچ وقت منو تنها نزار منم قول می دم که تا همیشه کنارت بمونم به امید روز های زیبا اینم از کادو من امیدوارم خوشت بیاد دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــت دارمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط شهره |
سلام بر دوستان عزیز سال نو مبارک صد سال به این سال ها ان شاء الله سالی خوش و خرم و پر خیر و برکت و پر از موفقیت و کامیابی برای همه عزیزان باشد. ما هم نمردیم و یه بهار دیگه رو دیدیم. خیلی ها پار سال سر سفره هفت سین شاد وخندان کنار خانواده بودند ولی امسال نیستند. باید به یاد اونا باشیم و فراموششون نکنیم و براشون دعا کنیم. سال ۸۶ با همه تلخی ها و شیرینی هایش گذشت. اما اگه بخواهیم یه حساب سر انگشتی بکنیم تلخی ها بیشتر و درد آورتر بودند. امیدواریم امسال بهتر باشه دلها به هم نزدیکتر بشه دیگه از جنگ و کشتار خبری نباشه دیگه امریکا و ... برامون شاخ شونه نکشن دیگه صحنه های فجیع ضرب و شتم تو زندانهای مختلف و نبینیم و خیلی چیزای دیگه . ما ایرانی هستیم و عاشق کشورمون عاشق خاکش عاشق آداب و رسومش عاشق لهجه و گویشهای مختلفش عاشق لباس پوشیدنهای مردمانش عاشق کوه و دریا و جنگل و بیابانش عاشق هوایش . ما ایرانی هستیم و ایران ناموس ماست. کسی حق نگاه چپ به آن را ندارد. من در این لحظات تحویل سال نو آرزوی سلامتی و بهروزی برای همه هموطنای عزیزم علی الخصوص دوستای خوب و مهربانم که با من در ارتباط هستند دارم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط شهره |
۱) عید شما مبارک
۲) سال خوبی داشته باشید
۳) لحظه ی تحویل سال ما رو از دعا فراموش نکنید
برام دعا کنید تا چشمم به یکی افتاد بقیه از چشمم نیفتن!
۴) بازم سال نو شما مبارک!

لحظه تحويل سال ۱۳۸۷ هجری خورشیدی به ساعت رسمی ايران
ساعت ۹ و ۱۵ دقيقه و ۱۲ ثانيه روز پنجشنبه ۱ فروردين ۱۳۸۷ هجری خورشیدی
مطابق ۲۰ مارس ۲۰۰۸ ميلادی
( بازم سال نو شما مبارک!)

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط شهره |
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت:بازي
به نوجواني گفتند:عشق چيست؟ گفت:رفيق بازي
به جواني گفتند:عشق چيست؟ گفت:پول
و ثروت به پيرمردي گفتند:عشق چيست؟ گفت:عمر
به عاشقي گفتند:عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط شهره |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط شهره |
امروز وبلاگم یه ساله شده تولدشو بهتون تبریک میگم تبریکات بابت سالروز میلاد.امیدوارم جویاتر و پویاتر بمانید و ببالید.راست می گویید روز تولد همان حس عجیب شادی و غم لانه می کند تا پنهان ترین لایه های درون...شاید می خواهد بفهمیم ناگهان چقدر زود دیر می شود... 



+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط شهره |
کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط شهره |
حکمتی داره.خدا وقتی آدم رو آفريد،سينش قفسه نداشت.يه پوست نازک بود رو دلش. يه روز آدم عاشق دريا شد.اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا... دلی موند و نه آدمی.خدا...... خدا دل آدم رو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش.آدم دوباره آدم شد.ولی......امان از دست اين آدم.دو روز بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست نازک تنش رو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون جنگل.......باز نه دلی موند و نه آدمی گذاشت سرجاش تو سينش.اما......اما مگه اين آدم،آدم می شد؟؟!!!!اين بار سرش رو که بالا کرد، يه دل که داش هيچی،با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد........... همه اخم و تخم خدا يادش رفت و دوباره پوست سينشو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون آسمون...دل آدم مثل يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا. نه ديگه..........خدا گفت..........اين دل ديگه واسه آدم دل نميشه.....آدم دراز به دراز،، چشم به آسمون، رو زمين افتاده بود. خدا اينبار که دل رو گذاشت سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،يه قفس کشيد که ديگه...آها .....ديگه.....بسه...... آدم که به خودش اومد،ديد ای دل غافل........ چقدر نفس کشيدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده...دست کشيد رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه آهی کشيد.....يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد...
پوست سينشو دريد و قلبش رو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه
خدا ديگه کم کم داشت عصبانی می شد.يه بار ديگه دل آدم رو برداشت و
بعد هی آدم گريه کرد،آسمون گريه کرد...روزها و روزها گذشت....آدم با اون قفس سنگين_ خسته و تنها_ رو زمين سفت خدا_ قدم ميزد،اشک می ريخت. آدم بيچاره، دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مرواريد می شد رو برميداشت و پرت ميکرد طرف خدا تو آسمون تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفس رو برداره....اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد... ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه يه شب آدم تصميم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد.ديد خدا زير پوستش يه ميله های محکمی گذاشته.....دلشو ديد که طفلی مثه يه گنجشک اون زير ميزد و تالاپ تولوپ ميکرد.... انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست رو سينش بود و با همه زوری که داشت اونو کند. آآآآآآخ خ خ..........اونقدر دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد
خدا از اون بالا همه چيزم نگاه کرد و دلش واسه آدم سوخت و استخونو برداشت و مالید به آسمون و جنگل و دريا. يهو همون تيکه استخون رو هوا چرخيد و چرخيد_ رقصيد و رقصيد _...آسمون رعد و برق زد.....دريا پر شد از موج و توفان......درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن..... همون تيکه استخون، يواش يواش شکل گرفت و شد يه فرشته.....يه فرشته با چشای سياه مثل شب آسمون.
اومد جلو و دست کشيد رو چشای بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش هيچی نفهميد.هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نگاه کرد.....فرشته رو که ديد.....با همون يه دلی که نداشت، نه، با صد تا دلی هم که نداشت عاشق فرشته شد.... همون قد که عاشق آسمون و جنگل و دريا شده بود.....نه.... خيلی بيشتر...
پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بياره و بده به فرشته ، ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نمی اومد........بايد دو سه تا ديگه از اونها رو هم میکند. تا دستشو برد زیر استخون قفسه سينش، فرشته يواش يواش اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد..
سينش رو چسبوند به سينه آدم........خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با يه لبخند رو لباش... آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم یواش يواش نصف شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشای آدم نگاه کرد...آدم با چشاش می خنديد...... فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست..
آدم يواشکی به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.... اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.... خدا پرده آسمون رو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.....من هم همه آدمها رو بافرشتشون تنها ميذارم..... خوش به حال آدم و فرشتش![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط شهره |
بلور نازک قلبم شکسته زراه رفته بازآ تاکه بینی دلم با غیرتو عهدی نبسته نامت برایم پایدار........ یادت برایم یادگار....... عشقت برایم استوار.......
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط شهره |

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط شهره |
دفتر عشـــق که بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط شهره |